تبليغاتX
باران می بارد نم نم
دانشگاه(دردسر)

من نمیدونم این استادهاپیش خودشون چی فکر می کنند مگه ما بیکاریم هر روز بریم دانشگاه بعد بگن کلاس برگزار نمی شه...دیوونمون کردن....مسئول سایت هم یک آدمیه که هیچی حالیش نیست هیچی...اه اه اعصاب نذاشتن....از من می شنوید دانشگاه نرین بشینید تو خونه سنگین ترین....

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Tue 6 Oct 2009 و ساعت 12:20 |
من بر گشتم...

من به دلایلی نبودم ...ببخشید حالا...

اونقدر سرم شلوغ بود که یادم رفت وبلاگی هست...

کلاس برنامه نویسی کلی وقتم رو گرفت ...

امیدوارم یک روزی بتونم بهترین برنامه نویس بشم...

تابستون پر ماجرایی داشتم...خوب بود خیلی خوب...پاییز رو دوست دارم...

دلم تنگ شده واسه دانشگاه...بچه ها...تارا نرجس نیما حمید ....

همه و همه..................................................................

بر میگردم

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Mon 31 Aug 2009 و ساعت 13:41 |
رانندگی.....

سلام میدونم نبودم اما میگم چرا؟؟؟؟

قبل از عید در کلاس رانندگی ثبت نام کردم و الان در حال حاضر کلاسهای عملی بنده  در حال گذراندن است من این مربی بد بخت رو دق دادم آدمی نترس هستم و در سر پیچها و دور زدن ها ضعف دارم یعنی واس خودم میرم ....نمیدونید چه خندههایی بعد از کلاس نمیکنم ....!!!!!اگه من جای اون مربی بودم همچین شاگردی رو از ماشین پرت میکردم بیرون...حرف گوش نکنم....و خطرناک....

و اما عیدتون مبارک عزیزانم....

سرم شلوغه به خدا کلاس دانشگاه کارهای دیگه کلاسهای دیگه همه و همه.....

عید رفتم اصفهان خرم آباد....خوش گذشت...

راستی با بچه ها رفتیم تولدتارا کلی خندیدیم رقصیدیم....


دلم تنگ شد اومدم ببینم چه خبره از همه ممنون....من سالمم و شاد اساسی....عیدی گرفتم ...عیدی یک نفر خوشحالم کرد...ساعت قشنگی بود ...آخی....

یکی یک شعر نوشته واسم در پست بعدی میزارمش....راستی نزدیک بود ماشین شازده رو ناکار کنم..!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Mon 27 Apr 2009 و ساعت 14:25 |
نه دلم تنگ نشده

چرا دلتنگ تو باشم

چرا توی خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم.....

سلام بهاری به تارا نرجس فاطیما نیما حمید....

من خوبم...از اوضاع این روزهام بگم که خوبم و امروز اولین جلسه کلاس رانندگیمه ...

سرم شلوغه....عزیزانم ....

خبر خاصی نیست شازدم خوبه سلام داره خدمتتون....

این ترم بیست واحد بر داشتم ...باید به اونام برسم ...

تازه فهمیدم استادم هم سن شازده است جالبه واسم ...جمعه که تو راه لاهیجان بودم با ترس تمام مسیر رو طی کردم راننده با ماشینش داشت پرواز میکرد من هم جلو نشسته بودم سکته کردم...

 

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Sat 7 Mar 2009 و ساعت 15:33 |
تولدم مبارک...................

امروز تولدمه خوشحالم یه عالمه ..........................

سرم شلوغه زیاد.......

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Tue 3 Mar 2009 و ساعت 10:51 |
حرف تازه

میدونم نبودم چون مریض بودم اما خوب شدم ...

آمپول و قرص و.....وای.....................................اما خوب دیگه خوبم...

ممنون که نگران بودید....در این ایام که نبودم باید بگم که یک خبر شوکم کرده اونم آتش گرفتن خونه خاله همه چی سوخت اما خونه ی واقعی نبوده ویلا بوده که تعطیلات از تهران میومدن توی اون خونه تا استراحت کنن...خلاصه این چند روز با اونا.....

روز ولنتاین هم نبودم اولین روز مریضیم بود فکر نمیکردم اون این روز رو قبول داشته باشه اما با هزار امید زنگ زد صبح و من در مطب پزشک بودم نا امید شد تعجب کردم آخه این کارا واس ما نیست که...خلاصه گفت باشه یک فرصت دیگه فکر کنم ناراحت شد ...!!!!نمیدونم چی خریده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دارم میمیرم از حس کنجکاوی........

فردا کلاس زبان تخصصی دارم حوصله اون استادم ندارم چون منو همش اذیت میکنه..................من کاریش ندارم اما اون .................................

دیروز بابام رو سفت بغل کردم.....دوستش دارم ....................

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Tue 17 Feb 2009 و ساعت 9:55 |
مریض شدم..............................

سرما خوردم استخونام گلوم همه درد میکنه...کمک.................

تا خوب نشم نمیام بتویسم اما میخونم نظرات رو.....

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Tue 10 Feb 2009 و ساعت 10:37 |
شازده کوچولو....

کتاب شازده کوچولو رو خوندید؟؟؟من این کتاب رو خیلی دوست دارم اگه نخوندید پیشنهاد میکنم بخونید

چون نکاتی در این کتاب هست که قشنگه این کتاب معروفیه...و باید عمیق خونده بشه تا نکات ظریفش رو خوب نشون بده...مثل شازده کوچولوی من اسرار آمیزه!!!!!!به من گفته اگه منو گیرم بیاره منو می کشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخه دو هفته است منو ندیده...واسم دعا کنید بچه ها .......چون من اذیتش کردم...

هیچ وقت در بدترین لحظات زندگی نا امید نشید چون یکی اون بالا هست که بالاخره دستتون رو میگیره...

راستی تارا زنده است اما نرجس نمیدونم کجاست ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


راستی چند شب پیش با خواهر عزیزم شام بیرون بودم میخواست خرید کنه اما چیزی نخرید چون مدلهای خوبی بیرون نبود آخه این چه وضعی هست که این مانتوها دارن یا جنسشون خوب نیست یا اینقدر دکمه دارن که یک ساعت وقت بستن میخوان...رنگهای امسالم قرمز و سبزه فکر کنم....بیشتر قرمز...فاطیما بالاخره پارچه خرید تا بدوزه...

منم نمیدونم...چی کار کنم...!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Tue 3 Feb 2009 و ساعت 15:13 |
شکیب(خواهرزاده ی عزیزم)

الهی خاله قربونش برم ...شکیب چون یک خورده تنبله فرستادنش کلاس بسکتبال تا فعالیت داشته باشه البته خودش خیلی دوست داره......میخواد واسه تولدم نی نی بخره....نمیدونم چرا در موردش نوشتم اما اگه بزرگ بشه واس خودش پسرمستقلی میشه...عزیز خاله....

شازده خیلی دوستش داره...

راستی کلاس زبان میخوام برم البته معلوم نیست باید ببینم کلاسام این ترم چه طوریه؟؟؟آخه شازده کلاس زبان آلمانی میره به منم گفته زبانم رو قوی کنم...

تارا نیستی؟؟؟؟؟زنده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!نرجس تو کجایی؟؟؟نیما و حمید فکر کنم تارا و نرجس مردن.......نه؟؟؟؟؟


پارسال بدترین شرایط روحی رو داشتم و من یک نفر رو تا آخر عمرم نمی بخشم اون آدم یک روزی میفهمه....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خدا رو دوست دارم .آدم عقده ای نیستم اما نمیتونم کار هاش رو فراموش کنم.

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Sun 1 Feb 2009 و ساعت 14:10 |
اینقدر دوست دارم...

اینقدر دوست دارم بشنوی خندت میگیره

تو نگاه میکنی و دلم تو چشمات میمیره

اینقدر دوست دارم دیوونه بازی میکنم....

قیمت چشمای تو قلب منه اندازه نیست!!!!!

واس دوست داشتن تو نیازی به اجازه نیست....

ساعت دیدن تو صدای من در نمیاد

آره تقصیر منه دوست دارم خیلی زیاد

اینقدر دوست دارم شماره ها خسته میشن

تا نهایت میرنو با چشم تو بسته میشن....!!!!!!!!!!!!!!!!


توجه....

تعجب نکنین...!!!!!!برای تفریحه همین...!!!!!

همه امتحانام دو قبول شدم ....!!!!هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!

 

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Sat 31 Jan 2009 و ساعت 12:36 |
امتحانات ترم

امتحانام دوم بهمن تموم شد اما حالا دلهره ی نتایج رو دارم ...!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم چرا حوصله ی نوشتن ندارم ....راستی یک سوال شماها از زندگیتون راضی هستین؟؟؟؟؟؟؟من راضیم چون خانواده ی خوبی دارم که خیلی ها حسودی میکردن به خاطر همین از زندگیم انداختمشون بیرون.....حالم از آدمای ترسو و بی اراده به هم میخوره.

از آدمایی که نمیتونن و نتونستن برای زندگیشون تصمیم بگیرن آدمایی که واقعیت رو قبول نکردن و الان دارن چوبش رو میخورن...جالبه خدا همیشه اون بالا هست ....

زندگی زیباست و من روز به روز تلاش میکنم زیباترش کنم...راستی یک عالمه کتاب خریدم دلتون آب....

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Tue 27 Jan 2009 و ساعت 10:41 |
 روز آفتابی در شمال

امسال زمستان در شمال هوا خیلی کمتر از پارسال بارونی و برفی میشه .میشه گفت خوبه اما سردتره...

امروز وقتی داشتم میومدم خونه دوست داشتم هر چه زودتر برسم آخه پدرم رو بعد از ۲۴روز میدیدم وقتی دیدمش سفت بغلش کردم گفتم بابایی دلم تنگ شده بود آخه پدرم تیمسار بازنشسته است و بعد از بازنشستگی با دوستش در عسلویه است و با دوستش شرکت پخش غذا داره . مامانی من شیر زنه اون همیشه محکم بوده در نبود پدرم هم مادر هم پدر ....

راستی امروز دوست داداشم رو در دانشگاه دیدم آقای طیران سلام و احوالپرسی در وسط دانشگاه بچه های صنایع ماتشون زده بود هر چی باشه کلاس داره با یک استاد گرم سلام و احوالپرسی کنی..

دادشم ای کاش میومد توی دانشگاه خودمون درس میداد چی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

اما کلاسش به دانشگاه ما نمیخوره اون صنعت رو به تدریس ترجیح میده!!!!!

ای خدای خوبم تنهام نزار با من بیا .اگه خسته شدی 

فرصت بده. اگه نا امید شدی ببخش و اگه دلگیر شدی

رهایم نکن ....دوستت دارم چون.....

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Wed 14 Jan 2009 و ساعت 14:58 |
دنیای مجازی

دقت کردین همه در این دنیای مجازی یا از غم میگن یا از شادی ..اصل زندگی همینه .بعضی ها در این دنیای مجازی آزادن تا هر چی دوست دارن بنویسن حرفاشون رو بزنند اما همه خودشون نیستن میدونید من کسایی رو میشناسم که هر کی مطالبشون رو بخونه فکر میکنه چه آدم های درس خونده و با شعوری هستن اما اونا اینطوری نیستن آدما در این دنیای مجازی البته بعضی از اونها خیلی از عادتهاشون رو ترک نکردن دروغ میگن برخلاف اونی هستن که در دنیای واقعی نیستن خیلی افسوس میخورم وقتی میبینم....

همه یک جورایی از گذشتشون یک خاطرات یا عبرتهایی دارن ...شما چی؟گذشتتون رو دوست دارین؟؟؟

من گذشتم رو دوست دارم چون به من چیزهای زیادی یاد داد...میدونید چین؟؟؟

۱.هر کسی رو محرم اسرارم قرار ندم

۲. به هر کسی اعتماد نکنم

۳.به هر کسی دل نبندم

۴.تا جایی که میتونم هدفم درس باشه

۵.رو پای خودم بایستم

۶.خدا رو هیچ وقت فراموش نکنم البته این باید اون اول باشه .....

خیلی چیزها دیگه هست راستش لحظه لحظه ی زندگی عبرته...

شازده دیروز به من گفت مهندس گفتم من که مهندس نیستم گفت هستی اگه خودت بخوای ...میدونید اون پر از انرژی مثبته.....

ممنون از همه به خاطر لطفشون ...(تارا-نرجس-حمید رضا-نیما و خواهر عزیزم فاطیما که خیلی دوست دارم عمو رضای عزیز ونعمت نعمتی بزرگوار.. که همیشه نظر میدید.)البته از آقا و خانم گفتن فاکتور گرفتم

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Mon 12 Jan 2009 و ساعت 17:39 |
محرم

یاد پارسال محرم افتادم خونه خاله خانوم بودیم و غذا قیمه دادیم بیرون....چقدر زود میگذره راستش هر وقت از امام حسین چیزی خواستم به من داده...میدونید تشنگی یعنی چی؟؟؟فکر کنید یک لحظه !!وقتی تشنمون میشه بی حال میشیم اون امام عزیز چی کشیده؟؟؟؟؟؟سخته درکش...من وقتی کوچیک بودم یعنی ۳ساله بودم در روز عاشورا از روی تاب میخورم زمین و ضربه مغزی میبینم یک ماه در کما به سر میبرم اما بعد از یک ماه به هوش میام مامان و بابام میگن از بزرگی خدا و امام حسین بوده که تو الان زنده ای و نفس میکشی به خاطر همین هر سال بعد از اون اتفاق غذا میدیم بیرون روز عاشورا....

اما من هیچ وقت قدر این بزرگی رو ندونستم

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Tue 6 Jan 2009 و ساعت 16:3 |
ماه محرم...

از بچگی این ماه رو خیلی دوست داشتم و همیشه در این ماه زیارت عاشورا میخوندم و از تماشای دسته لذت میبردم یادمه وقتی دسته می دیدم احساس غرور میکردم اما این ماه هم مثل ماههای دیگه میگذره ما آدما فراموشش میکنیم کاش...

دلم یک زره گرفته امروز با شازده حرف زدم داشت میرفت خونه گفتم دلم گرفته میدونید چی گفت؟گفت من هم همینطور .....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اون همیشه شاد هستش....

باید برم جبر بخونم......................سعی کنید حداقل در این چند روز خودتون باشید......ما را هم دعا کنید...

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Sun 4 Jan 2009 و ساعت 21:0 |
۲۰۵ شهید و ۷۵۰زخمی در غزه

ما اگه جای مردم غزه بودیم چه میکردیم؟؟؟؟بیچاره ها...این اسرائیلی ها از جون این مردم چی میخوان؟؟؟چرا هیچ کس کاری نمیکنه؟؟؟

این چند روز نبودم تارا و نرجس ببخشید و همینطور بقیه دوستان......

روزهای خوبی دارم امتحانها داره شروع میشه......و من هم باید بخونم....شازده دلم واست تنگ شده....

و روزهای پاییزی هم به پایان رسید راستی شب یلدای خوبی داشتم در کنار خان دایی زندایی خاله کوچیکه بزرگه و...شازده رو هم غروب اون روز دیدیم.....

و در آخر غم ها و دلتنگی هایت را به خدا بسپار و فقط لبخند بزن...

خدا من از تو شرمندم چون یک زمانی ناشکر بودم منو میبخشی؟؟؟؟؟؟

به نظرتون می بخشه؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Sat 27 Dec 2008 و ساعت 20:50 |
روز آفتابی و زندگی آفتابی

زندگیم بهاریست و خودم هم بهاریم....لحظه لحظه ی زندگیم رو دوست دارم...دیشب خونه شازده واسه شام دعوت بودیم ...طبق معمول تا دم در خونه اومد...........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بچه فعالیه و من رو هم از تنبلی در آورده....درس درس همش درس و کار .....اما لحظات زود میگذره....

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Sat 6 Dec 2008 و ساعت 14:45 |
جشن و رقص......

جمعه تولد خواهر زاده ی عزیزم شکیب بود و خانواده برای خوشحالی اون یک تولد عظیمی بر  پا کردن و ما هم از خدا خواسته در پوست خودمان نمیگنجیدیم خلاصه تولد از ۵ غروب تا ۱۲شب ادامه داشت و ما هم بیخیال فردای آن روز تا میتوانستیم با دوستان و فامیلان گل گفتیم و گل شنیدیم و رقصیدیم .

شب قشنگ و به یاد ماندنی بود......

اما از امروز و فردایمان بگویم ...امروز وقتی کلاسم تمام شد شازده اومد دنبالم و من رو از دانشگاه تا دم در خونه همراهی کرد . و اخبار روز رو از اول تا آخر پرسید و من هم با هیجان همه رو تعریف کردم...نمیدونم چرا رمانتیک شده بود یک شاخه گل رز سیاه هم به من هدیه داد من گل خیلی دوست دارم......و تا فردا صبح که میدونم ۷صبح پایین هستش تا من رو تا ایستگاه سواری رشت لاهیجان همراهی کنه تا مطمئن بشه که من سوار شدم یانه باهاش خداحافظی کردم ......

زندگی زیبایی است زندگی

چه خوب چه بد زندگی است فقط باید از گذشته پند گرفت از آدمای که وقتی اسمش رو میشنوم روز به روز ازش بیشتر و بیشتر متنفر میشم از آدمهای حیله باز بدم میاد....اساسی.....

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Tue 25 Nov 2008 و ساعت 19:59 |
شب بارانی وشیطانی های ....

دیشب بارون عجیبی از آسمون بر سر ما نازل شد نمیدونم ساعت چند بود که دیدم درب منزل را کسی به صدا درآورد گفتم کیه؟؟؟؟؟گفت نازی هستم گفت بیا پایین گفتم خل شدی ؟؟؟گفت بیا تنها نیستم با بچه هام بیا بریم بیرون بسه اینقدر توی خونه نشستن ....آماده شدم رفتیم بیرون یا به قولی خیابون گردی راستش چون در ماشین بودیم خیس نمی شدیم خلاصه گشتی زدیم و شکلات داغ خوردیم خیلی خوش گذشت بعد همه اومدن خونه ی ما و با هم گپی زدیم تا ساعت های ۱۲و بعد خوابیدیم ...

شب خوبی بود بارونش هم خیلی قشنگ بود خیلی....................................

پنج شنبه شب میرم تهران آخه پدرم رو خیلی وقته ندیدم دلم واسش لک زده .....آخ قربونش برم بابای مهربونیه ...میخوام همه ی زحمتهاش رو جبران کنم ..دلم برای مامانم هم تنگ شده خلاصه وقتی برم همه رو میبینم...........................فقط میتونم بگم دوستتون دارم.....

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Mon 10 Nov 2008 و ساعت 20:4 |
هوای بارونی و دل بارون.....

دیروز خیلی خسته بودم و داشتم فکر میکردم دیدم اومده بالا سرم و از من میپرسه چته؟؟؟سرم رو کردم بالا گفتم هیچی!!!گفت چرا یک چیزیت هست!گفتم بارون که میاد دلم میگیره!رفت دو تا چایی آورد با هم خوردیم اون بعد از ظهرها همکارمه فکر کنم دوستم داره اما من به خودم قول دادم به کسی دل نبندم ...اون ۲۷سالشه و من ۲۰ سال اما یک جورایی با همه فرق داره خیلی آرومه....

همین...

+ نوشته شده توسط باران پارسا در Sat 8 Nov 2008 و ساعت 10:55 |